خرید بک لینک
شاه گشاده‌ ست رو، دیده ی شه بین که راست؟ دیگر عادت کرده ام، دم سحر، گمبولی گمبولی و با چشم خواب آلود، می دود توی اتاق و میگه: بابا آب بده!و جالب اینجاست که فقط هم من باید برایش آب ببرم. مامان نه! فقط بابا!در تمام طول روز مشغول «بازی» ست. شاد، شنگول و بی خیال. بی خیال! بی هیچ دغدغه و نگرانی از آینده!اگرچه هرجا کسی مزاحم بازی یا شادی اش بشود، به سرعت عکس العمل نشان می دهدچه با مراجعه به من یا مادرش، چه با گریه و رفتار اعتراضی.پاسخ من غالبا تکراری ست:_ چیزی نیست باباجون! اسباب بازی ت رو گرفت؟! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین فرهادی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 2:42

چند ساعت قبل، حرفمون شده بود و من طبق معمول، بجای حرف زدن درباره‌ی محور بحث، به سکوتی بدتر از قهر! پناه برده بودم.
برای شکستن سکوت،
توی تلگرام برام نوشت:
قلبم شبیه ناقوس کلیسایی،
که می‌کوبد
و قلبت شبیه مسلمانی،
که عین خیالش نیست.

براش نوشتم:
قلبم چون نیشابور،
چشمانت: لشگر مغول!

جفت جفت جفت

بعد پرو پرو ادامه دادم:
و پناه بر خدا از زبان قاضی شارع!
...
فاضل نظری ای! بودم واسه خودم.

برچسب: نویسنده: آروین فرهادی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 2:42

دو تا موقعیت تکراری هست: در موقعیت اول تو «واقعا» حالت خوبه، خوشحالی، مشتاقی، شادی و فعال.در این موقعیت اگر دوست، خواهر، برادر یا حتی یک رهگذر یا یک طلبکار! از تو بپرسد: چطوری؟پاسخ من احتمالا اینگونه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین فرهادی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 20:06


پیرهنی میخواست به قیمت شمشیرش.
پیرهنی به «قرض» به او فروختم تا شمشیرش را نفروشد.

برچسب: نویسنده: آروین فرهادی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 20:06


شبها وسط نخلستانها، تنها گریه میکرد.
بر زخم یتیم و بیپناه و بیکس گریه میکرد.
کنار بستر بیماری و مرگ دوست، گریه میکرد.
بالای سر جنازههای دشمن، گریه میکرد.
...
و البته به بشر و خندهی زیاد متهم بود!
...
الحمدلله الذی جعلنا من المتوسلین... نه!
الحمدلله که حُسن ت به اتفاق ملاحت، جهان گرفت...

برچسب: نویسنده: آروین فرهادی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 20:06


_ روزه برای «نفی» یا «سرکوب» غرایز انسانی از قبیل لذت خوردن و نوشیدن یا لذت جنسی نیست؛
روزه تمرینی ست برای «کنترل»، «جانمایی» و «رتبه بندی» لذتها در زندگی انسانی.

پی نوشت:
زنده باد آخوندی که روان شناسی میخواند!

برچسب: نویسنده: آروین فرهادی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 20:06


... من از درون اتاقک شیشه ای ترانه های مردمی
احساس خوش حالی و خوشبختی کردم...
در این ترانه ها
اندوه سبک نیست؛
خنده ریشخند نیست؛
عشق خنده دار نیست و
نفرت عجول نیست...


شوخی. میلان کوندرا

برچسب: نویسنده: آروین فرهادی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 20:06

دو تا دوقلو بودند. بدون اسم. لابد انقدر فرصت حیات نداشتند که اسم داشته باشند.فقط نام پدر. پدری که تنها آمده بود. بی هیچ همراهی. با صورتی که انگار در زمان منجمد شده بود!ابعاد کفن اصلا قابل تحمل و توصیفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین فرهادی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 20:06

یک زن چقدر می تواند باشعور باشد؟در فامیل ما همیشه چند تایی معتاد بوده. و زندگی های زن و فرزندانشان هم دور از نظر نبوده.در این میان، تازگی ها، زندگی دو تا زن تقریبا هم سن و سال برایم عجیب مثل شده.شوهر ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین فرهادی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 20:06

دیگر عادت کرده ام، دم سحر، گمبولی گمبولی و با چشم خواب آلود، می دود توی اتاق و میگه: بابا آب بده!و جالب اینجاست که فقط هم من باید برایش آب ببرم. مامان نه! فقط بابا!در تمام طول روز مشغول «بازی» ست. شادادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین فرهادی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 20:06

یک نر در جهان وحش! برای تصاحب تعداد بیشتری از ماده با نرهای دیگر می جنگد.و در نهایت، ماده های بسیاری تن به جفتگیری با نر برتر می دهند بدون هیچ درگیری و افسردگی!در جهان وحش! "غریزه" حاکم است و "ژن برترادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین فرهادی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 20:06


هر چقدر محتوای یک رابطه،
غنی تر و انسانی تر باشد
میزان تاثیر محیط رابطه بر آن کمتر است.
و بالعکس!
رابطه هایی که در هر لحظه و از کوچکترین اتفاق محیطی
تاثیر می پذیرند و به بگو مگو و درگیری و جدایی می کشند
بدون شک
بی محتواتر و غریزی ترند.

برچسب: نویسنده: آروین فرهادی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 20:06

اینجا درباره ی رنج نمی نویسم. گاهی هم که نوشتم یا از رنج شیرین نوشتم یا خب: غلط کردم نوشتم!دوست دارم یک حس خوب رو تکثیرش کنم و گاهی یک رنج از پس یک حس خوب می رسد...با قرآن جیبی نشسته بودم روی نیمکت کنار حیاط مسجد.منتظر بودم کلاس والیبالش تموم بشه تا برگردیم خونه.رسیده بودم به سوره ی نمل. مورچه!سرم پایین بود و به این فکر میکردم که چقدر از یک مورچه ناتوان تر و محتاج ترم!ناگهان یک زن جوان چادری جلوم ادامه مطلب

برچسب: زنجیرش,عیاری, نویسنده: آروین فرهادی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 8:38

که من مستی و مستوری ندانم همین طور که از پله های رستوران پایین می رفت؛ گفتم:چه خانم زیبایی! ببخشید ازدواج کردین؟!خندید و گفت: نچ.ادامه دادم: پس خوشگل کردی اومدی توی خیابون دنبال شوهر؟!این بار هم خندید و گفت: اوهوم.با دست زدم روی شونه اش و گفتم: اوهوم؟! ببینم شما رو!برگشت و من همونجا وسط پله ها، همونجور که تند و یواشکی! لبهاش رو می بوسیدم،چشمم افتاد به چشم های گرد شده ی مرد پشت دخل رستورانکه از اقبال بلندم! صاف صاف از توی آینه ی بزرگ روی سقف پله هاداشت نگاهمون می کرد. + نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۵/۲۳ساعت توسط نایدی | ادامه مطلب

برچسب: مستی,مستوری,ندانم, نویسنده: آروین فرهادی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 16:16


همین طور داشتم حرف می زدم که
ناگهان حس کردم یه چیزی به موهام می خوره.
پنجه هاش لای موهای پشت سرم
بازیشون گرفته بود!
با انگشتهای باریکش
سعی میکرد قطرات درشتِ عرق رو از ته موهام بگیره!
چند ثانیه ای تحمل کردم
ولی بالاخره
بی خیال جاده شدم و برگشتم و
اون انگشتهای کشیده رو بوسیدم.

+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۵/۲۸ساعت توسط نایدی |

برچسب: حضرت,مشتاقان,نیاز,آرند؛,آرند, نویسنده: آروین فرهادی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 16:16

صفحه بندی